گل پسرم گل پسرم ، تا این لحظه: 12 سال و 25 روز سن داره
ازدواج منو بابایی ازدواج منو بابایی ، تا این لحظه: 16 سال و 8 ماه و 5 روز سن داره

متولد ماهِ مــــهر...

9هــفته (ماه سوم جنینی)

سلام عزیزدلم سلام خوشگلِ مامان سلام زندگی مامان عزیزم ببخش که اینقدر دیر آپ کردم؛آخه این نینی وبلاگ خــــــــــــــــیلی اذیتم میکنه چند روزه میخوام پست بذارم نمیشه که نمیشه! الان که دیدم شد شوکه شدم! خوب عزیز دل مامان خوبی؟ الان بالای وبلاگت اینو نوشته: .::عزیزدل مامان و باباش 2ماه و 2 روز و16ساعت و 24 دقیقه است که تو دل مامانشه.:: این یعنی اینکه منو شماا وارد ماه سوم شدیم بسلامتی. آخرین پستی که نوشتم گفتم میخوایم بریم سونو گرافی.سونویی که بودن یا نبودن تورو برامون مشخص میکرد 13اسفند 92 ساعت 3عصر وقت سونو داشتم سریع با همسری خودمونو رسوندیم مرکز.حدود 40دقیقه تو اتاق منتظر نشستم تا نوبتم بشه تمام این مدت بابای بیرون م...
21 اسفند 1392

7هفته و 6روز

سلام عزیزدلم خوبی؟ ببخشید اینقدر دیر اومدم؛راستش مامانی یه کم دست و دلم به نوشتن نمیره! پنجشنبه 2اسفند لک بینی داشتم!همون شب هم مهمون داشتیم(خانواده من) دست به هیچ کاری نزدم و فقط استراحت کردم و مامان جون و خاله ها و زندایی کارهارو کردن خیلی ترسیده بودم ولی به روم نمیاوردم که مامان جونو نگران کنم! یکشنبه از دکترم وقت گرفتم رفتم پیشش,دوباره سونوم کرد و بازهم تورو ندید! گفتم آقای دکتر ممکنه پوچ باشه؟ با یه لحن نه چندان امیدوار گفت:نه!من جوانه های جنینی رو میبینم انشالله تا دوهفته دیگه میبینیش. درد داشتم گفت بخاطر کیستِ! دردش خیلی اذیتم میکنه :( ولی تحمل میکنم اونروز دکتر بهم گفت فـــــقط استراحت میکنی و داروهاتو استفاده...
12 اسفند 1392

6هفته و 1روز

سلام عزیزدل مامان خوبی؟ عشقم امروز سالگرد ازدواج منو باباییه هاااااا چقدر خوشحالم که امسال هم تولد بابایی و هم سالگرد ازدواجمون پیشمون بودی بهت که گفته بودم,دیروز امتحان شهری رانندگی داشتم,وقتی داشتم از آموشگاه میرفتم سمتِ محل امتحان خیلی استرس داشتم,دستم رو گذاشتم روی شکمم و بهت گفتم: عشقم؛دعا کن مامانی قبول بشه...من مطمئنم تو اگه دعا کنی من قبول میشم و خداروشکر همین هم شد قربونت  برم که برای مامانی دعا کردی فدااااات بشم من ... دیروز عصری وقت دکتر داشتیم,اولین باری بود که میخواستیم روی ماهت رو ببینیم دکتر یه سری سوال ازمون پرسید و یه سری توصیه های ایمنی کرد و گفت برو تو اتاق تا سونوت کنم. بابایی هم اومد پیشم...
30 بهمن 1392

5هفته و شش روز

سلام عدس کوچولوی مامان خوبی؟ چرا عدس؟؟؟!! چون شما الان اندازه ی یه عدسی خوشگلم الهی قربونت برم من... ما الان تو هفته ی ششم بارداری هستیم؛و شما تقریبا این شکلی هستی: وای مادر فدات شه, قربون کله ی کچلت بشم تواین هفته شروع کردی به تکون خوردن,ولی متاسفانه من حس نمیکنم فعلا! باید تا پایان سه ماهگی صبر کنم تا وول خوردنت رو حس کنم عشقم. الان داره بارون میاد چه جور!!! من عاااشق بارونم امروز باهم رفتیم کلاس رانندگی؛آخه فردا امتحان شهری دارم, بعد باهم رفتیم شبکه بهداشت و مامانی واکسن کزار زد. داشتیم برمیگشتیم که بارون شدیدی کرفت داشتم تلفنی با بابایی حرف میزدم,خیس خیس شدیم. ولی اشکال نداره من عاشق خیس شدن تو بارونم :...
28 بهمن 1392

اومدنت تو زندگیم مبارکه :)

سلام عشق مامان سلام کنجد مامان سلام تمشک کوچولوی مامان نمیدونی چه حس خوبیه برای تو نوشتن الان 5روزه که فهمیدم یه موجود کوشولو؛از جنس خودم و عشقم رحیم، مهمون دلم شده. اینقدر اومدنت سورپرایزمون کرده که هنوز هم باورمون نشده گاهی بهم نگاه میکنیم و میگیم: یعنی واقعیت داره؟! یعنی خواب نیستیم؟!! خداروشکر میکنیم بخاطر وجود تو نازنینم این اولین پستیه که برات مینویسم میخوام اینجا بشه خونه ی خاطراتت میخوام از بهترین روزهای زندگیمون ،یعنی با تـــــو بودن بنویسم میخوام تمام این لحظه های شیرین و دوست داشتنی رو برات ثبت کنم عزیزدل مادر؛ 20بهمن 92 اول با بی بی چک و بعد هم با +شدن جواب آزمایش اومدنت رو اثبات کردی بهمن ه...
25 بهمن 1392